وقت هایی که رویا ندارم،
خوابم نمی بره...



وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
            بند را بر گسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
          خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تغییر کردم...
دروغ میگم...
تو دلم همه رو مسخره می کنم...
هیچ چیز رو باور نمی کنم...
به هیچ چیزی اعتقاد ندارم...
اصلاً دیگه هیچی واسم مهم نیست...
غرغر می کنم...
زبونم گزنده شده...
خدا رو قبول ندارم...
ظاهر بین شدم...
به ظاهرم خیلی اهمیت می دم...
می خوام جلب توجه کنم...
دریده شدم و سنگ دل...
خوبه؟
مگه همین رو نمی خواستی؟
                                        ولی دیگه از تو هم حالم به هم می خوره.