اتاقی از آن ِ خود
آرشیو
دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1383




اون پسره بود تو هزار دستان...
اون که پدر بزرگش تو گراند هتل بود و مرغ سحر رو خوند...
پسره هم تو کالسکه منتظرش نشسته بود...
قیافش رو یادته؟...
کله تراشیده با چند جای شکستگی یادگار شیطنت هاش...
و اون بستنی نونیش...
یادته با چه لذتی بستنیش رو لیس میزد؟...
...

الان دلم می خواد همون پسره باشم...





برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 193044


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها